بازتاب نیوز

قصه طیاره مقامات افغانستان – طنز

١٣ جوزا ١٣٩٩ روزنامه هشت صبح

گویند طیاره‌ای از کابل به مقصد استانبول می‌رفت که از قضا اکثر بزرگان افغانستان در آن سفر می‌کردند. در بخش «بزنس کلاس» بزرگانی چون اشرف غنی، داکتر عبدالله، حکیم الکوزی، آغا صاحب تایمنی، ملا هبت‌الله، حنیف اتمر، محمد محقق، عطا‌محمد نور و جنرال دوستم جا خوش کرده بودند، در حالی ‌که در بخش «اکانومی کلاس» مردم عادی سفر می‌کردند.

طیاره وقتی از میدان ‌هوایی کابل بلند شد، آغا صاحب تایمنی از خدمه طیاره تقاضا کرد تا بلندگو را برای چند دقیقه در اختیارش قرار دهد. داکتر عبدالله طبق معمول اعتراض کرد، اما خدمه آقای تایمنی را پشت بلندگو قرار داد. آقای تایمنی خطاب به سرنشینان طیاره گفت: «من خواب دیده‌ام که این طیاره سقوط می‌کند.» هلهله از میان مردم بلند شد و عده‌ای از جای خود بلند شدند. آقای تایمنی اما مردم را به آرامش دعوت کرد و گفت: «نگران نباشید، من کتاب دعای خود را آورده‌ام. هر کس که می‌خواهد زنده و سلامت به مقصد برسد، بیاید پیش من دعا بگیرد. هر دعا صد دالر قیمت دارد.»

سرنشینان در راهرو طیاره صف کشیدند. آقای تایمنی دعا خواند و بر صورت متقاضیان پف کرد. این‌گونه در ظرف چند دقیقه حدود بیست‌ هزار دالر را به جیب زد و دوباره سر جای خود نشست. اشرف غنی رو به آقای تایمنی کرد و گفت: «آقا جان! اگر طیاره سقوط کند، همه ما از بین می‌رویم. چرا مردم را بازی دادی؟» آقای تایمنی خندید و خطاب به بزرگان گفت: «می‌خواستم به شما نشان دهم که میان مردم تا چه حد قدرت و نفوذ دارم.» حکیم الکوزی گفت: «ولی شما دروغ گفتید و مردم را بازی دادید. اگر قرار بر بازی دادن باشد، همه‌ی ما این کار را می‌توانیم.» آقای تایمنی گفت: «خب، اکنون نوبت شما است. نشان دهید که چقدر نفوذ دارید و حرف شما تا چه حد تأثیر دارد.»

حکیم از جایش بلند شد، به تشناب رفت و بوتلی را پر آب کرد و در جیبش گذاشت. سپس در راهرو طیاره رو به سوی مردم کرد و گفت: «عزیزان من، از یک مرگ نجات یافتید، اما کرونا را چه کارش می‌کنید؟ کرونا که می‌تواند بدون سقوط طیاره هم شما را بکشد.» مردم گفتند: «نمی‌دانیم.» الکوزی گفت: «دوا نزد من است. هر کس کار دارد، صد دالر بدهد، دو قطره دوا می‌دهم. دیگر پدر کرونا شما را کشته نمی‌تواند.» هیاهو شد و مردم صدصد دالر به حکیم دادند و واکسین خوردند و مصون شدند. حکیم سر جای خود برگشت و به بزرگان گفت: «آقای تایمنی بیست هزار دالر جمع کرده بود، از من بیست هزار و هشت‌صد شده است. فعلاً برنده منم.»

محمد محقق که تا حال با مبایل خود مصروف بود و در فیس‌بوک پست می‌گذاشت، از جایش بلند شد و خطاب به جوانان هزاره گفت: «بچه‌ها! از این‌جا که ما می‌گذریم، سوریه است. این‌جا نیروهای تکفیری بر حرم حمله کرده‌اند. دفاع از حرم وظیفه هر یک ما است. اگر همین‌جا از طیاره پیاده نشوید و از حرم دفاع نکنید، در روز قیامت رو‌سیاه هستید.» هفت نفر از جوانان دلیر و شجاع بدون این‌که درنگ کنند، خود را از دروازه اضطراری بیرون پرتاب کردند و در دفاع از حرم شهید شدند. محقق سر جایش نشست و خطاب به بزرگان گفت: «پول چیزی نیست. من اگر لب بگشایم، مردم حتا از جان خود می‌گذرند.»

این بار اشرف غنی از جایش بلند شد. شاه‌حسین مرتضوی و چند نفر از مشاوران سرور دانش بین هم پس‌پسک کردند و گفتند: «محقق از پیروان خود خواست که جان‌شان را فدا کنند و آن‌ها اطاعت کردند. بیایید کاری کنیم که محقق شکست بخورد. همین که اشرف غنی نزدیک بلندگو رسید، بدون این‌که چیزی بگوید، ما خودمان را به بیرون پرتاب می‌کنیم. یگانه راه شکست محقق، همین است.» اشرف غنی نزدیک بلندگو رسید و مرتضوی و دوازده نفر از مشاوران خودشان را از طیاره به بیرون انداختند. آقای غنی با عجله از نزدیک بلند‌گو رد شد، به تشناب رفت و پس از دو دقیقه دوباره سر جایش برگشت. بزرگان همه چک‌چک کردند. اشرف غنی پرسید: «چه خبر است؟» محقق گفت: «تو واقعاً میان پیروان خود محبوب هستی. بدون این‌که از آن‌ها بخواهی، جان‌شان را فدایت کردند.» غنی با بی‌خبری و تعجب گفت: «کی جان خود را فدایم کرده؟ من که فقط تشناب رفتم.» بزرگان اما این گفته‌های غنی را به حساب شکسته‌نفسی گذاشتند و به رقابت‌شان ادامه دادند.

عطا‌محمد نور که تا حال با کولر طیاره بحث سیاسی می‌کرد و می‌خواست ائتلاف جدیدی تشکیل بدهد، از جایش بلند شد و خطاب به سرنشینان گفت: «برادران مسلمان و مجاهدین عزیز، من کاکه هستم و زیاد پف و پتاق یاد ندارم. هر کس خودش را از طیاره بیرون بیندازد و اسکرین شاتش را برایم بفرستد، هشتاد هزار دالر می‌دهم و برایش یک خانه در ترکیه می‌خرم.» تا این را شنید، سی‌وپنج نفر از سرنشینان کاکه و عیار، خود را از طیاره به بیرون انداختند. آقای نور با تبسمی سر جایش نشست و گفت: «رکورد جدید سی‌وپنج شهید است. اگر کسی بیش‌تر از من محبوبیت دارد و می‌تواند مردم بیش‌تری را نفله کند، به میدان بیاید. اگرنه، لالای‌تان به زور شاه ‌اولیا میدان را برده است.»

حنیف اتمر از جایش بلند شد. یک بیک را به پشتش بست و آرام به طرف دروازه اضطراری رفت. مردم همه حیران شدند. اتمر خطاب به مردم گفت: «برادران و خواهران، مخصوصاً بزرگان محترم، معذرت می‌خواهم که شما را تا مقصد همراهی نمی‌کنم. حق خود را ببخشید و حلالم کنید.» این گفت و خودش را از طیاره به بیرون انداخت. فراشوتش باز شد و اتمر در میان ابرها ناپدید گشت.

پنج دقیقه بعد طیاره انفجار کرد. همه سرنشینان به هلاکت رسیدند. داعش مسوولیت انفجار طیاره را برعهده گرفت و عکس دو جوان را که در سقوط طیاره دست داشتند، برای مطبوعات فرستاد. قصه تمام شد.

لینک اصلی: https://8am.af/the-story-of-the-plane-of-the-afghan-authorities/

بازکردن لینک اصلی

بیشتر بخوانید از روزنامه هشت صبح

آخرین خبر ها:

Loading

Warning: Unknown: write failed: Disk quota exceeded (122) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct (/tmp) in Unknown on line 0