بازتاب نیوز

یا تفکر انتقادی یا تکرار توحش

١٧ سرطان ١٣٩٩ روزنامه هشت صبح

کتاب «یا توحش یا سوسیالیسم» با زحمت عتیق اروند منتشر شد. کتاب منتخبی از مقالات چپ‎گراها و مبارزان سابق افغانستان است. گردآورند‌ه‌ی مقالات در قسمت‌هایی از کتاب مطابق اعتقاد و میل خودش به تحلیل تاریخ افغانستان نیز پرداخته است. در کتاب هیچ توضیح روشنی در مورد مراد گردآورنده از سوسیالیسم ارایه نشده است؛ چون پیروان کارل مارکس فراوان‌اند و هر‌کدام تعبیر متفاوت از سوسیالیسم دارند. لنین، تروتسکی و تمام رهبران اتحاد جماهیر شوروی خود را مارکسیست می‎خواندند. کایوتسکی و برینشتاین آلمانی، مارکسیست بودند، مائو، رهبر چین، خود را مارکسیست می‌خواند، کاسترو و چه‌گوارا مارکسیست بودند. همین‌طور روزا لوگزامبورگ و همه‌ی کسانی که در کشورهای دیگری به تبعیت و روش لنین و مائو دست به انقلاب و کودتا زدند سوسیالیست و مارکسیست بودند. هر‌کدام از این دسته‌ها نظرگاه متفاوت به مارکس و سوسیالیسم داشتند.

در ضمن روشن نیست که منظور گردآورنده از جمع‌آوری این مقالات مجاب کردن خواننده است که هیچ وقت از راهی که حزب دموکراتیک خلق و هم‌پیمانان‌شان رفته‌اند نرود یا که پیشنهاد الگو قرار دادن آنان. اما این روشن است که در هر بخش از کتاب که نویسنده به تحلیل وقایع پرداخته است، مستقیم و غیر‌مستقیم تاکید می‌کند که در جهان فقط یک راه وجود دارد و آن سوسیالیسم است. گردآورنده مقالات در درآمد کتاب علایق سیاسی‌ و جهان‌بینی‌اش را واضح بیان می‌کند: «لب کلام کتاب این است که نه سلطنت، نه جمهوری، نه دولت، نه حزب و ارتش، هیچ‌کدام نمی‌توانند مظهر اراده و علایق مردم باشند… حکومت باید از مردم باشد و بر پایه‌ی اصول مارکسیسم از ارزش‌های صریح و بی‌قید‌و‌شرط بشری به طور اخص از عدالت حفاظت کند» (اروند:۱۷:۱۳۹۹).

لحن نویسنده و گردآورنده مقالات در تحلیل رویدادها به شدت تند و جانب‌دارانه و ایدیولوژیک است. در سراسر کتاب یک جمله انتقادی علیه چپ‌گراهای گذشته‎ی افغانستان و سوسیالیست‌ها جهان که در دوران زمام‌داری‌شان عظیم‌ترین فاجعه‌های سده‌ی بیستم خلق شده، دیده نمی‌شود. من در این نوشته به معرفی مقالات گردآوری شده در کتاب نمی‌پردازم. در این نوشته قصدم یادآوری مسایلی است که چپ‌گراهای افراطی آنان را یا نمی‌خوانند و یا نادیده می‌گیرند و این برای هر جامعه‌ای فاجعه‌آور است. ما چون انسانیم و از موهبت عقل برخورداریم، باید به صحت و سقم هرآنچه می‌بینیم و می‌خوانیم شک کنیم و دایم در برابر مطلق‌اندیشی و خود‌حق‌پنداری که انتهایش استبداد و در نهایت حذف دیگران است، ایستاده شویم. «ذات شریف علم شک است»، شک بر باورهای خود و شک بر هر آن چیزی که پیرامون ما و جهان ما رخ می‌دهد.

سیاوش کسرایی، شاعر سوسیالیست ایرانی که در دهه‌ی شصت در افغانستان پناهنده شد و بعد به شوروی رفت، با افسوس برای استاد رهنورد زریاب گفته بود: «به شما توصیه می‎کنم که تاریخ‌تان را مرور مجدد کنید. ما هم باید تاریخ‌مان را مرور مجدد بکنیم. همه چیز را باید از نو بررسی کرد. آری، همه چیز را و از نو!»، (زریاب،۴۷:۱۳۹۶). چرا تاریخ‌مان را از نو بررسی کنیم؟ چون دچار توهم و کج‌فهمی استیم. شیوه نگریستن مسلمان ما به اسلام و چپ ما به سوسیالیسم و کمونیست‌هایی که در افغانستان به قدرت رسیدند به حزب دموکراتیک خلق و پرچم، غیر‌علمی، جزمی و در نتیجه خطرناک است. این گذشته نیازمند باز‌بینی دقیقِ انتقادی است. متاسفانه چپ و راست افغانستان و در کل مردم افغانستان مردم حمد و ثنا‌گو می‌باشند. توسل به حمد و ثنا به معنای فاصله گرفتن از خرد و تفکر است. کسی که برای حل امور زنده‌گی به حمد و ثنا متوسل می‌شود، به تفکر اعتقاد ندارد، چون تفکر خطر کردن است، چون تفکر همیشه در پی گشودن هرگونه فروبسته‌گی و گذشتن از هرگونه تمامیت‌خواهی است. متاسفانه ملت ما، ملت معتقد است و جایی که اعتقاد باشد آنجا سطح خوانش و در نتیجه میزان استدلال‌ورزی جامعه پایین است. این وضع شامل حال چپ‌گراها هم می‌شود. به هر‌حال بخشی از این دسته هم مارکس را و طرح او را به اسطوره و بت تبدیل کردند. مثلاً آمار یک مرکز مارکس‌شناسی در پاریس، در سال ۲۰۰۲ چنین است: در فرانسه ۱۶ مرکز، در انگلستان ۹ مرکز، در ایالات متحده ۸ مرکز، در ایتالیا ۷ مرکز، در جاپان ۴ مرکز و در برازیل و امریکای جنوبی ۳ مرکز. در کل روسیه و کشورهای وابسته به شوروی سابق هیچ‌گونه مرکز مارکس‌شناسی تاسیس و فعال نبوده است (رحیمی۹:۱۳۹۲). اما اغلب مارکسیست‌ها و انقلابیون و انقلاب‌های سوسیالیستی در آن بخش از جهان بودند و رخ داده که آمار تولید متن و مطالعه در سطح بسیار پایین است. این وضع در مورد اسلام و مسلمانان هم صدق می‌کند؛ یعنی ناخوانده معتقد اند و برای اعتقادشان که بنیادش تحقیق نیست، آماده‌اند مخالفان‌شان را گردن بزنند.

سوسیالیسمی که در بخشی از جهان حاکم شد، بسته و تمامیت‌خواه بود. خرد و تفکر انتقادی مقابل این شگرد ا‌ند. تمامیت‌خواهی و مطلق‌اندیشی، ویژه‌گی اصلی روایت‌های بزرگ است. با تاسف فرهنگ حاکم بر کشور ما (فرهنگ دینی)، همیشه تمامیت‌خواه و قانع بوده است. در این فرهنگ، استدلال و تعقل امر غریبی بوده و است. به باور آرامش دوست‌دار «فرهنگ دوره‌ی اسلامی ما چون خودمان بر‌خلاف تصور ما نه شناسنده است، نه متصرف و نه مالاً پذیرنده و انفعالی است. سراپا واکنش است.» (دوست‌دار، ۶۳:۱۳۸۷). در جوامع سوسیالیستی از جمله در جامعه ما (در دوران حاکمیت کمونیست‌ها) هم مجال رویش جوانه‌های تازه در زمینه‌های مختلف قدغن بود. حاکمان کمونیست معتقد بودند که همه چیز یا سوسیالیستی باشد یا هیچ نباشد. از این جهت نیاز است تا نسل ما تکلیفش را با گذشته‌ی خود روشن کند. آرمان‌گرایی (در غیاب تعقل) و داشتن ایمان راسخ و غیرقابل تغییر به روایت‌های بزرگ، مشکل هیچ جامعه‌ای را حل نمی‌کند.

«معیار منزلت علمی یک نظریه ابطال‌پذیری، تکذیب‌پذیری یا آزمون‌پذیری آن است»؛ چیزی که سوسیالیسم دولتی در طول تاریخش به آن توجه نکرد و همواره خودش را هم‌چون حقیقت کامل و بی‌نقص بر دیگران تحمیل کرد و منتقدانش را لگام زد. ما به عنوان انسان‌هایی که تجربه‌های تلخ نظام‌های مستبد را از سر گذراندیم یا تجربه مرور تاریخ‌شان را داریم، باید از میان دیکتاتوری و دموکراسی یکی را انتخاب کنیم. دیکتاتوری همان است که یک بار در شوروی، چین، اروپای شرقی، افغانستان و دیگر کشورها به نام سوسیالیسم حاکم شد. جامعه آزاد مقابل دیکتاتور «جامعه‌ای بود [و است] که در آن هیچ نظام عقایدی به تنهایی ممکن نبود نظم اجتماعی را در انحصار خود در آورد. در این جامعه، آزادی با برخورد انتقادی اندیشه‌ها و سیاست‌های گوناگون -که نتایج‌شان را می‌توان به طور عقلانی ارزیابی کرد- تأمین می‌شد» (گیدنز،۱۸۹:۱۳۷۸). در چنین جامعه‌ای مردم به وسیله‌ی مطبوعات بر تمام امور و رفتارهای حکومت و دولت نظارت می‌کنند و فرد و نهادی حق تعرض بر آزدی افراد را ندارد.

مارکس

تمجید و توصیف دایم از یک اندیشه و یا مکتب سیاسی و یا مذهب بدان معنا است که تفکر از پیش‌رفت باز مانده و تاریخ به طور موقت یا دایم به تعطیلی کشیده شده است. مشکل اساسی ما این است که منتقدان خود را نمی‌خوانیم و به گذشته‌ی خود دید انتقادی نداریم. آن‌چه را می‌خوانیم و قبول می‎کنیم که پیشوایان ما عنوان و برجسته کرده‌اند. سوسیالیسم اسلام نیست که در همان کودکی برای رفتن به بهشت آن را قبول کنیم. بدون مطالعه مارکس، تاریخ مارکسیسم و مقایسه کردنش با لیبرایسم و دیگر مکتب‌های سیاسی خطا است، اگر کسی این مکتب را چشم‌بسته قبول کند.

آیا مارکس هنوز زنده است؟ آیا ما هنوز برای تغییر جهان و انسان به او نیاز داریم؟ من معتقدم که «مارکس درخت عظیمی است که برخی از شاخه‎های آن به کلی خشکیده‌اند، برخی پژمرده‌اند و در حال خشکیدن،‌ ولی بعضی تازه و سرسبز اند». باید در سایه‌ی بخش تازه آن درخت عظیم بنشینیم و ازش استفاده کنیم،‌ با این شرط که در این گیتی پهناور فقط درخت عظیمی به نام مارکس نیست؛ شاخه‌های دیگر هم هست که بشر انتقادی و خرد‌ورز می‌تواند بدون تعصب از آنان هم استفاده کند. مارکس از نظر توجه به انتقاد و اندیشه‌ورزی هنوز زنده است. او بهترین منتقد زمانه خود بود. به پیروی از او ما هم با تمام هوش و توانایی‌مان بایست متوجه پیرامون‌مان به شیوه انتقادی باشیم. از نظر عشق به عدالت، عشق به آزادی، عشق به حقیقت و رهایی بشر، او زنده است و ما پیرو او استیم. او وضع نابه‌سامان زمانه خود را دید و چون انسان‌دوست بود، سینه‌اش مالا‌مال از درد و خشم بود. می‌پنداشت که آرام بخشیدن دل دردمندان و ستم‌کشان با پیش‌گویی‌هایش کار انسانی است. برای همین منظومه فلسفی با اهمیتی به وجود آورد که جهان تا هنوز به خود ندیده بود و ندیده است. آن‌چه در آرای مارکس هنوز زنده است و ما باید از آن استفاده کنیم، این‌ها است: توجه به عدالت در سطح جهان برای همه‌ی بشریت؛ ۲) انتقاد مستند از سرمایه‌داری وحشی که هنوز هم بر جهان حاکم است؛ ۳) توجه دایمی به این‌که از هرچیزی باید انتقاد کرد.

اما تمام نظریات او هم‌چنان زنده نیست. به طور مثال به نظر مارکس هر چیزی ضد خودش را می‌آفریند. مثلاً جامعه برده‌داری جامعه فیودالی را می‌آفریند و جامعه فیودالی جامعه سرمایه‌داری را و این آخری جامعه سوسیالیستی را که آغاز جامعه کمونیستی است. بر اساس این قاعده جدلی، باید مارکسیسم مارکس و جامعه مورد نظر او سوسیالیسم و کمونیسم، هم ضد خودش را داشته باشد. اما مارکس و مارکسیست‌ها این قاعده را برای خودشان قبول ندارند و کمونیسم را پایان تاریخ می‌دانند. مارکس دیالکتیک هگل را در امور مادی و مراحل تاریخی درست می‌دانست. به نظر او مرحله سرمایه‌داری به مثابه تز، ‌ضد خودش را یا نفی‌کننده/آنتی‌تز خودش را که پرولتاریا یا طبقه کارگر باشد، به وجود می‌آورد. به نظر او جهان فقط یک راه پیش رو دارد: انقلاب کارگران و برقرار نظم سوسیالیستی. از نظر مارکس انقلاب کارگران و انقلابی بودن فرمان تاریخ است. اما خرد و اندیشه به ما می‌گوید که حرکت تاریخ با استقرار سوسیالیسم و کمونیسم متوقف نمی‌شود. ممکن نیست تاریخ پایان داشته باشد. حرکت همیشه است. «تکامل» به معنای پایان تاریخ نیست، به معنای سیر دایمی و بهتر شدن و پیش‌رونده‌گی است. هم‌چنان زمانه ما زمانه کارل مارکس نیست. مناسبات اقتصادی ما مناسبات زمانه او نیست. پرولتاریایی که مارکس برای نجات آن‌ها کمر بسته بود، دیگر آن پرولتاریا نیست. پرولتاریای امروز ۱۶ ساعت کار نمی‌کند، قشر مطرود و رانده شده از همه‌ی درها و دچار نکبت و خواری همانند دوران مارکس نیست (در غرب و جوامع صنعتی). پرولتاریا اکنون عضو اجتماع است. متاسفانه نداشتن خرد انتقادی مارکسیسم را به مذهب تبدیل کرده است: برای مارکسیست‌های ارتدوکس و جزم‌اندیش تاریخ جانشین خدا، مارکس جانشین پیامبر، جامعه‌ی بدون طبقه = بهشت، مخالف = مرتد، بورژوا = کافر، کار = عبادت، حزب = کلیسا، دیالکتیک = آیات مقدس الی آخر… تبدیل شده است (رحیمی، ۳۶۱).

لنینسم

جان گرنویل می‌گوید: «نیمی از جهان به مدت هفت دهه لنین را به عنوان رهنمای معنوی خویش گرامی می‌داشت.» اما یک نویسنده‌ی روس گفته بود: «دنیا به ما بسیار مدیون است، ما به مدت هفتاد سال به بهای خون و اشک و رنج، به جهانیان نشان دادیم که از کدام راه نباید رفت!» ولادیمیر پوتین شعار رژیمش را چنین تعریف کرده است: «هرکس به گذشته‌ی ما یعنی رژیم کمونیستی تأسف نمی‌خورد قلب ندارد، ولی هرکس هم طالب بازگشت به زنده‌گی گذشته [رژیم کمونیستی شوروی] است، مغز ندارند» (همان،۳۶،۴۹).

از نظر بسیاری از نویسنده‌گان و تاریخ‌نگاران جهان، لنین تک‌رای و دیکتاتور بود. با توجه به آن‌چه در شوروی سابق اتفاق افتاد و به پیروی از لنین در دیگر کشورها رخ داد، این فرضیه حکم بی‌جا نیست. لنین کسانی را که به ایدیولوژی سوسیالیسم باور نداشتند «مرتد» می‌گفت. در کتاب مشهورش «انقلاب پرولتاری و کایوتسکی مرتد» می‌گوید: «…من مدت‌ها قبل از آن‌که بلشویک‌ها قدرت دولتی را متصرف شوند و به خاطر این امر از طرف کایوتسکی تقبیح شوند، کایوتسکی را آشکارا به ارتداد متهم نموده‌ام.» خود لنین اعتراف می‌کند که‌ «کایوتسکی آثار مارکس را تقریباً از بر می‌داند و به طوری که از مجموع نوشته‌های کایوتسکی بر‌می‌آید، در میز تحریر او در مغز او کشوهایی وجود دارد که در آن‌ها تمام نوشته‌های مارکس به مرتب‌ترین و راحت‌ترین طرزی برای نقل قول کردن، تقسیم‌بندی شده است.» کایوتسکی مقام و حق استادی بر لنین داشت. لنین دانش مارکسیستی بلند او را قبول داشت‌، اما چون او بخشی از نظریات مارکس را زیر سوال برد و پذیرفتنی نخواند، برای لنین غیر قابل قبول و تحمل شد. از نظر لنین هیچ کس حق ایراد گرفتن بر نظریات مارکس را نداشت، زیرا مارکس را شبیه پیامبران خالی و مصون از خطا می‌دانست. لنین کایوتسکی را به دلیل انتقاد از نظریات مارکس تحقیر کرد و کافر خواند: «کایوتسکی نظیر توله‌سگ کوری که پوزه خود را […] غیر ارادی گاه به این سو و گاه به سوی دیگر می‌برد…» (لنین،۱۲۵۸-۱۲۶۱، ۱۳۸۴) و «برنشتاین مرتد در برابر کایوتسکی مرتد سگ کوچکی بیش نیست» (همان). چنین جملات و کلماتی را در روزگار ما دونالد ترمپ علیه مخالفانش استفاده می‌کند.

سرلوحه کار کایوتسکی (مثل دیگر سوسیالیست‌ها) الغای رسم بد استثمار، نابودی هر نوع ستم بر هر طبقه، ‌هر حزب، هر ملت و هر نژاد… بود. در بالا آوردم که مارکس درخت عظیمی است که بعضی از شاخه‌هایش خشکیده‌اند. مارکس معتقد بود که هرچه بورژوازی عرضه کرده و می‌کند، مثل دولت، پارلمان، انتخابات، دادگاه و ارتش بد است و هرچه پرولتاریا در آینده می‌آفریند و عرضه می‌کند، خوب است؛ اما کایوتسکی معتقد بود که دولت و پارلمان و نهادهایی این‌چنینی نباید منهدم شوند. بهتر است متصدیان نا‌لایق آنان را برکنار و شایسته‌گان به کار در این نهادها گماریده شوند. بنا‌بر‌این، او در عصر خشونت‌های سوسیالیستی با خشونت سوسیالیست‌ها مخالفت کرد. در غوغای انقلاب‌های مارکسیستی در «افسانه انقلاب» که لنین آن را «جشن ستم‌کشان» خوانده بود، شک کرد و کاستی‌های کمونیسم را برجسته ساخت. دیکتاتوری پرولتاریایی را که مارکس، لنین و دیگران تبلیغ می‌کردند، عملی ضد بشری دانست. به جای دیکتاتوری، از دموکراسی حرف زد و آزادی را جزو جدایی‌ناپذیر سوسیالیسم شمرد. به دلیل همین زیر سوال بردن آرای مارکس، لنین او را «توله‌سگ» و «مرتد» خواند. لنین با مخالفان خود خصم آشکار داشت. او به صراحت می‌گفت: «ما به بورژوازی گفتیم… شما را از حقوق محروم خواهیم نمود و از این گذشته: به شما نان نخواهیم داد. زیرا در جمهوری پرولتاری ما استثمارگران از حقوق و از آتش و آب محروم خواهند بود…»(‌همان:۱۳۰۶).

در تمام کشورهایی که به پیروی از لنین انقلاب و یا کودتا رخ داده بود، آزادی وجود نداشت. اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای وابسته به آن، جهنم نویسنده‌گان، ‌دگر‌اندیشان، شاعران و مخالفان سیاسی بود. لنین مارکسیسم را حقیقت کامل می‌دانست و جنگ و خون‌ریزی را برای بر پا کردن آن جایز. اما چون «کسی که معتقد است به کل حقیقت دست یافته است به این نتیجه می‌رسد که همه را باید کشت.»

معروف است که لنین کلمه «تیرباران» را زیاد استفاده می‌کرده است، در حالی که خودش از مرگ زیاد می‌هراسید، به اندازه‌ا‌ی که می‌گویند اجازه نمی‌داد در اتاقش گل بگذارند، چون پژمرده می‌شد. اما حزب بلشویک زیر فرمان او و پی‌آیندهای او کشتارشان از مرز صد میلیون گذشته است. بر پایه یک روایت، قربانیان کمونیسم در سده‌ی بیستم به این ترتیب است: ۲۰ میلیون در شوروی، ۶۵ میلیون در چین، ۱ میلیون در ویتنام، ۲ میلیون در کوریا‌ی شمالی، ۲ میلیون در کامبوج، ۱ میلیون در اروپایی شرقی، ۱۵۵ هزار در امریکایی لاتین، ۵/۱ میلیون در افغانستان و ۷/۱ میلیون در آفریقا(رحیمی:۴۴۳).

یکی از بزرگ‌ترین بلاها و مصیبت‌های سده‌ی بیستم، بلا و مصیبت استالینی بالای بشر است. دوران او را چنین توصیف کرده‌اند: «فکر نکن، اگر فکر کردی ننویس، اگر نوشتی چاپ نکن، اگر چاپ کردی تکذب کن.» و این دوران، ادامه همان لینینسم است. بی‌جا نیست که گفته‌اند «لنینسم کلاس آماده‌گی استالینیسم است، یا بهتر بگوییم زهدان آن» و مارکسیسم کلاس آماده‌گی لنینسم است. لطیفه زیر در مورد رابطه لنین و مارکس در روزنامه لوموند نشر شده است: «لنین در جهان آخرت می‌خواهد وارد بهشت شود، اما با ممانعت جدی رو‌به‌رو می‌گردد. گوشه‌ای می‌نشیند و می‌گرید. ماشا، دوست نوجوانی او، سر می‌رسد. می‌پرسد: «اولیانوف چه شده؟» لنین می‌گوید: «مرا به بهشت راه نمی‌دهند.» ماشا می‌گوید‌: «بیا برو درون کیسه من، ترا به بهشت می‌برم.» ماشا دم دروازه بهشت از دربان می‌پرسد: «در این‌جا [در بهشت] آدمی به نام مارکس داریم؟» دربان می‎گوید: «بله، بیا برو، اما نگفتی در کیسه‌ات چیست؟» ماشا می‌گوید: «هیچ: این مارکس «سرمایه»‌ای در زمین گذاشته، می‌خواهم «بهره»اش را برایش ببرم!»(همان:۴۹۴-۴۹۵).

اسلاو ژیژک، در گفت‌و‌گویی که به شکل کتاب منتشر شده، می‌گوید: «‌من کسانی را ستایش می‌کنم که آماده‌اند تا زمام امور را به دست بگیرند و کار کثیفی را که باید انجام شود انجام دهند و شاید یکی از دلایل شیفته‌گی‌ام به لنین همین باشد. او هرگز چنین نمی‌گفت که «آه من مسوول نیستم، شرایط تغییر کرده‌اند، چه کاری از دست ما بر‌می‌آید!» نه ما از هر جهتی مطلقاً مسوولیم.»(ژیژک،۷۸:۱۳۹۵)

در این‌که سرمایه‌داری وحشی و ظالم است، غیر‌سوسیالیست‌ها هم با مارکس هم‌نظر ا‌ند، اما اغلب انسان‌ها، حتا بخشی از سوسیالیست‌های جهان با روشی که مارکس برای رسیدن به جامعه‌ی سوسیالیستی و کمونیستی تجویز کرده بود، همراه نیستند. درست این است که قبل از ساختن نظام و یا عملی ساختن روایتی، باید تکلیف آزادی همه‌ی بشریت روشن شود، باید جایگاه آزادی تمام انسان‌ها در نظام‌ها و روایت‌ها روشن/والاترین همه‌ی ارزش‌ها باشد. هر‌گونه نظامی بدون تضمین آزادی، عبث و غیر‌انسانی است. در حال حاضر فقط دموکراسی توانسته است بیش‌ترین آزادی را برای انسان محقق بسازد، البته به این شرط: «…دموکراسی می‌تواند بر هر نوع دستگاه قدرت‌گرا [ سرمایه‌داری یا مائوییزم و لنینزم] پیروز گردد، به شرط آن‌که به جای عقب‌نشستن حمله آغاز کند و بر آن شود که بر هدفی که جنگ‌آوران راه آزادی در طول چند قرن گذشته پیش گرفتند جامه عمل بپوشاند. شکست نیروهای نیستی‌گرا و اصحاب انکار تنها در صورتی میسر است که دموکراسی مردمان را از بزرگ‌ترین ایمان‌ها، یعنی ایمان به زنده‌گی و راستی بپا کند و بدان‌ها بیاموزد که به آزادی اعتقاد بورزند و برای تحقق فعال و خود‌انگیخته‌ی نفس فردی خویش به جست‌و‌جوی آن روند.»(فروم،۲۷۹:۱۳۹۷)

آزادی بزرگ‌ترین و مهم‌ترین ارزش برای انسان است. ارزشی والاتر از آزادی وجود ندارد. این ارزش والای انسانی در اردوگاه سوسیالیسم همیشه مورد تجاوز و بی‌احترامی بود. خوب شد که آن سوسیالیسم فرو پاشید. فروپاشی آن اردوگاه به معنای رهایی سویالیسم بود. این طرز تفکر می‌تواند از نو و با تجدید نظر در بنیاد همه‌ی مفاهیم مارکسیستی و سوسیالیسم نیروهایش را بسیج کند، اما نه به شیوه سابق. بدون تضمن آزادی برای همه‌ی بشریت، بدون تامین عدالت، سوسیالیسم معنا ندارد. آزادی در گفتار، آزادی تشکیل نهادهای سیاسی، نظارت همیشه‌گی مردم از کارکرد نهادهای دولتی بایست اولین کار در داخل نظام‌ها باشد. ما باید با خوانش مارکس، تاریخ مارکسیسم و گشوده‌گی عصر حاضر، به دنبال طرح جدید سوسیالیستی که بر تفکر انتقادی استوار باشد، بگردیم؛ طرحی که در آن آزادی به عنوان والاترین ارزش انسانی گرامی دانسته شود و تضمین باشد. برگشت به سوسیالیسم ارتدوکس و دیکتاتور، تکرار توحش است و ما باید فاصله‌مان را با هرنوع دیکتاتوری برای همیشه حفظ کنیم.

منابع:
  • اروند، عتیق (۱۳۹۹)، یا سوسیالیسم یا توحش، کابل: انتشارات امیری.
  • دوست‌دار، آرامش (۱۳۸۷)، خویشاوندی پنهان، بی‌جا، بی‌تا.
  • رحیمی، مصطفی (۱۳۹۲)، مارکس و سایه‌هایش، چ سوم، تهران: انتشارات هرمس.
  • زریاب، رهنورد (۱۳۹۶)، شمعی در شبستانی، چ سوم، کابل: نشر زریاب.
  • ژیژک،‌ اسلاوی (۱۳۹۵)، گشودن فضای فلسفه، ترجمه مجتبی گل‌محمدی، چ سوم، تهران: ترانه.
  • فروم، اریک (۱۳۹۷)، گریز از آزادی، ترجمه عزت‌الله فولادوند، چ نوزدهم، تهران: مروارید.
  • گیدنز، آنتونی (۱۳۷۸)، سیاست، جامعه‌شناسی و نظریه اجتماعی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران: نشر نی.
  • لنین (۱۳۸۴)، مجموعه آثار، ترجمه محمدپور هرمزان، ج دوم، تهران: انتشارات فردوس.
  • لینک اصلی: https://8am.af/or-critical-thinking-or-repetition-of-brutality/

    بازکردن لینک اصلی

    بیشتر بخوانید از روزنامه هشت صبح

    آخرین خبر ها:

    Loading