بازتاب نیوز

درفش و پينه، منبع درآمد

٢٧ سنبله ١٣٩٩ روزنامه آرمان ملی

 

سجیه حسینی

در پیاده‌روی قدم می‌زدم، چشمم به مردی قد بلند و لاغر اندامی افتاد که موهای ماش وبرنج مانند و لباس سبز کم‌رنگ با واسکت نقره‌ای  رنگ به تن داشت. لباس و واسکت‌اش تکه تکه و شاریده بود. صورتش به مرد‌های مهربان می‌ماند و مثل تمام مردهای سختی کشیده‌ای، پیشانی‌اش چند خط افتاده بود. نامش سلیم است ۶۵ سال سن دارد و در گوشه‌ای از شهر مصروف کفش‌دوزی است. به سختی می‌تواند کفشی را واکس بزند تا ۱۰ افغانی به دست بیاورد. کفش‌دوزی و رنگ کردن بوت‌ها مثل گذشته پررونق نیست، زیرا در هر کوچه و پس کوجه‌های شهر تعدادی از کفش‌دوزان دیده‌ می‌شود.

نزدیک این کفش‌دوز رفتم، نگاه‌اش که بمن افتاد خندید، منم سلام کردم. چپلی در دست داشتم که برای دوختن پاره‌گی‌اش و رنگ کردن آن آورده بودم. معمولاً جای این مرد مهربان  پیش‌روی دواخانه‌ای بود. چپلی را با دستان لرزان از من گرفت. برایم گفت اندکی صبر کنم چون وسایل دوخت‌اش در دکانی است که هنوز صاحب‌اش نیامده است. بعد چند لحظه‌ای که دکان باز شد، وسایلش را آورد و یکی یکی وسایل دوختش را باز می‌کرد در این حال به من ‌گفت:” ببخشی دخترم منتظر زیاد ماندی، من هر صبح وقت میایم باز منتظر آمدن دکاندار روبرو می‌شینم تا که بیاید و دکان خود را باز کند، امروز صاحب دکان رفته شهر بچه‌اش ناوقت آمد.”

در ذهنم سوالی پیدا شد که چرا وسایل‌اش را در آن دکان می‌گذارد و با خود نمی‌برد، آیا برای گذاشتن وسایل دوخت‌اش در آن دکان، پول هم پرداخت می‌کند. دو دل بودم سوال کنم یا نکنم وقتی به صورت مهربان وپیشانی چروک افتاده‌اش دقت کردم تصمیم گرفتم سوالم را بپرسم و در جوابم گفت: “خانه‌ام دور است قبلاً وسایلم را می‌بردم باز هر روز بایسکلم پنچر می‌شد پیسه یک تا نانم در پنچری می‌رفت باز او دکان دار راضی شد وسایلم را در دکانش بیمانم خدا خیرش بدهد پول هم نمی‌گیرد.”

حالا دیگر وسایلش را چیده بود و بوجی‌اش را کنار پیاده رو گذاشت. برایم گفت که بنشین اینجا. وقتی روی بوجی‌اش نشستم، پیر مرد مهربان مصروف دوختن چپلی‌هایم شد. خیلی منظم و شمرده می‌دوخت من هم که کنجکاو بودم، به سوال کردنم آغاز کردم و این گونه به سوالاتم پاسخ می‌داد:” من در ایران در کارخانه بوت کار می‌کردم، بوت دوختن را هم در آنجا یاد گرفتم چندین سال کار کردم. باز برادرانم زیاد شله شدند که کابل بیایم اونجه زنده‌گیم خوب بود، سه اولاد داشتم، در سال ۱۳۸۵ کابل آمدم اول یک دکان در مندوی گرفتم زنده‌گی‌ام خوب بود، اما وقتی که مندوی سوخت دکان من هم در اونجه سوخت، دیگه سرمایه نداشتم. از همو به بعد به بوت دوختن شروع کردم.”

مرد مهربان که 7فرزند، ۵ دختر و ۲ پسر دارد. بچه‌هایش خرد و دخترانش کلان هستند، سختی روزگار بر او فشار آوده است، اما با وجود تحمل سختی‌ها نگذاشته دخترانش بی‌سواد بیمانند، آن‌ها را به مکتب فرستاده تا درس بخوانند.

در جامعه سنتی افغانی که دختران به دلایل مختلف از جمله عرف، سنتی بودن خانواده‌ها و به سن بلوغ رسیدن، خانواده‌ی آنان مانع رفتن شان به مکتب  می‌شوند. این مرد با تمام مشکلات، حق یک پدر خوب و مسوولیت پذیر در برابر فرزندانش را ادا کرده، تا درس و تعلیم از دختران‌اش گرفته نشود؛ زیرا خودش مشکلات زیادی را به‌خاطر بی‌سواد بودنش تحمل کرده است.

سلیم دلیل بی‌سواد بودن‌اش را چنین تعریف کرد:” وقتی من تازه کلان شده بودم کاکایم من را شامل مکتب ساخت، باز پدرم مکتب نماند گفت بچه‌ام مکتب برود اونجه خراب میشه همین بود که من درس خوانده نتوانستم.”

مرد بوت‌دوز مصروف رنگ کردن چپلی‌هایم بود که از او چنین سوال کردم مثل شما بسیار مرد‌های بی‌سواد زنده‌گی‌شان را گذراندن چطور شما فکر متفاوت دارید و با این همه مشکلات به درس و تعلیم دختر‌ان تان رسیده‌گی کردید و نگذاشته‌اید بی سواد باشند.

مرد که چین وچروک پیشانی‌اش نشان از تجربه‌ای زیاد زنده‌گی بود برایم گفت:” در ایران کار میکردم پولم در بانک بود چک برایم دادند در بانک بردم داخل بانک ۱۰ یا ۱۵ نفر بودن پیش هر کدامش بردم که برم اسنادها را خانه‌پری کنین طرفم می‌دیدن خنده می‌کردن. آخر پیش یک ریش سفیدش رفتم گفتم همین را برم خانه پری کو طرفم دید گفت ازکجا استی که بی‌سوادی، افغانی نباشی من هم گفتم آری افغانی استم. همو روز زیاد از بی‌سواد بودنم خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم که دختران و بچه هایم نباید زنده‌گی من ره و رنج‌های را که من کشیدم آنان نیز بکشند.”

لینک اصلی: http://www.armanemili.com/posts/28754

بازکردن لینک اصلی

بیشتر بخوانید از روزنامه آرمان ملی

آخرین خبر ها:

Loading